معرفی وبلاگ
این وبلاگ برای تدریس سوره ی لقمان وسوره های دیگر قرآنی طراحی شده است وهمین طور نمونه سوال های قرآنی
دسته
فیدها
وبلاگ هاي ديگر ما
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 53618
تعداد نوشته ها : 51
تعداد نظرات : 2

فيش حقوقي فرهنگيان
سامانه سناد
ضمن خدمت فرهنگيان

صندوق ذخيره فرهنگيان



سامانه اسکان فرهنگيان

Rss
طراح قالب

زندگي نامه امام حسين (ع)



زندگی نامه امام حسین (ع)

حسین بن علی(ع)، در روز پنجشنبه، سوم شعبان سال چهارم هجری، در شهر مدینه متولد شد. برخی گفته اند که فاصله بین ولادت حسن و حسین، 6 ماه بوده است، زیرا امام حسین(ع) شش ماهه به دنیا آمد. اما به روایت ابن شهرآشوب، حسین 10 ماه و 20 روز بعد از حسن(ع) به دنیا آمد. این صحیح ترین روایت در این باره است، اما مسلم این است که فاصله سنی حسن و حسین کمتر از یک سال بوده است. وقتی خبر تولد امام حسین(ع) را به پیامبر دادند؛ حالتی توام با شادی و اندوه به پیامبر(ع) دست داد. از آن حضرت پرسیدند که این چه حالی است؟ پیامبر(ع) فرمود: خداوند مسئولیت سنگینی را بر عهده این طفل گذاشته و سرانجام همان وظیفه در صحرای کربلا با لب تشنه به شهادت خواهد رسید.

عزیمت امام حسین (ع) از مکه به سوی کربلا

امام حسین (ع) در روز سوم ماه شعبان سال 60 هجری به مکه معظمه وارد و همراه اهل بیت خود، ماه های شعبان و رمضان و شوال و ذی القعده را در آن مکان شریف گذراند. در ماه ذی القعده آن حضرت احرام بست و آماده حج شد. در هشتم همان ماه، عمربن سعدبن العاص به همراه جماعتی از طرف یزید به بهانه حج وارد مکه شدند، ولی ماموریت او دستگیری یا قتل امام حسین (ع)بود. امام حسین (ع) از نیت باطنی آن جماعت اطلاع داشت. لذا تصمیم گرفت به جای احرام حج، عمره به جای آورد و همان روز عازم عراق شود. اما قبل از شروع حرکت از مکه به سوی عراق، تنی چند از اصحاب امام (ع) از جمله: محمدبن حنفیه « پسر خوانده امام علی»، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر خدمت آن حضرت رسیدند و گفتند به یاد داری که کوفیان با پدر و برادر تو چه کردند؟ آن ها مردم عهد شکنی هستند و بیم داریم که شما را نیز یاری نکنند! آن ها از امام خواستند که در مکان امن مکه بماندو از سفر به عراق منصرف شود. اما امام حرف هیچ یک را نپذیرفت. سه روایت موجود است که امام با استناد به آن ها، در رفتن به عراق مصمم بود و توصیه هیچ کسی مبنی بر ماندن در مکه را نپذیرفت: اول آن که امام از رسول خدا (ع)در کودکی شنیده بود که حسین (ع) در کربلا به دست گروهی از امت من شهید میشود.« بر اساس این روایت»، می توان گفت که شاید امام این شنیده اش را امری پنداشت که به هر حال بنا به خواست خداوند انجام خواهد شد و گریزی از آن نیست و پنداشت که همه شواهد دلالت می کند بر آنکه امروز همان روزی است که پیامبر (ع) به آن اشاره فرمود و از تسلیم شدن به سرنوشت و خواست خداوند نباید امتناع ورزد. دوم آنکه در فردای همان شبی که محمد حنفیه از او خواسته بود که از سفر کردن به عراق منصرف شود، امام به او گفت: دیشب وقتی تو از پیش من رفتی، پیامبر(ع) نزد من آمد و فرمود: ای حسین! از مکه بیرون برو که همانا خداوند خواسته است که تو را کشته راه خودش ببیند. اصحاب امام حسین چون عزم او را در رفتن به عراق راسخ دیدند، گفتند: حال که از رفتن به عراق منصرف نمی شوی، لااقل زنان و کودکان را با خودت نبر و مگر به یاد نداری که وقتی عثمان را به قتل رساندند، با زنان و اولاد او چه کردند؟ اما هیچ یک از گفته های اطرافیان در امام اثر نکرد و همچنان بر رفتن به کوفه مصمم ماند. وقتی امام حسین(ع)به همراه اهل بیت و شماری از یاران خود از مکه عازم عراق شد «عمربن سعیدبن العاص» برادر خود یحیی را با گروهی به دنبال امام فرستاد که او را از رفتن به عراق باز دارند، اما آنها دیدند که اگر بخواهند با زور رفتن امام را مانع شوند، ممکن است کارشان با امام به مقاتله کشیده شود و لذا آن ها بی نتیجه بر گشتند و حضرت با یارانش به راه خودشان ادامه دادند. پس از مایوس شدن یحیی بن سعید و عبدالله بن جعفر از بازگرداندن امام و ایجاد تغییر در عزم سفر او به کوفه، عبدالله دو پسرش «محمد و عون» را فرمان داد تا در رکاب امام بمانند و او را یاری دهند و در نهایت حسرت، خودش با یحیی بن سعید به مکه باز گشتند. روایت است امام حسین در همان اوایل راه سفرش «بشربن غالب» را دید که از عراق می آمد و حال و هوای کوفه را از او پرسید. بشر به امام گفت: دلهای کوفیان با شماست و شمشیر های آن ها با یزید(یعنی اگر به کوفه بروی، هیچ یار و یاوری نخواهی داشت). در این موقع امام نامه ای به مردم کوفه نوشت که در آن نامه آن ها را از سفر خود به سوی کوفه با خبر کرد و پیام داد که من به زودی به کوفه میرسم و شما آماده یاری باشید و «قیس بن مسهر صیداوی یا عبدالله بن یقطر» را مسئول رساندن آن نامه به کوفه نمود. البته در این زمان که 27 روز از شهادت مسلم بن عقیل در کوفه میگذشت، هنوز امام از شهادت مسلم با خبر نشده بود؛ یعنی فکر میکرد که همچنان کوفیان در حال بیعت با مسلم و آماده شدن برای جهاد هستند. از طرفی عبدالله بن زیاد«امیر کوفه و بصره» سپاهی به قادسیه فرستاده بود. وقتی پیک حضرت به قادسیه رسید، فرمانده سپاه عبیدالله، او را گرفت، و چون خواست که او را بازرسی کند، قیس نامه را پاره پاره و نابود کرد. بعد حصین (فرمانده سپاه عبیدالله) او را دستگیر کرد و نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد. عبیدالله به او گفت: متن آن نامه چه بود و در آن نامه نام چه کسانی نوشته شده بود. پیک امام گفت: نمی دانم. سپس عبیدالله به او گفت: یا نام ها را بگو یا باید بالای منبر بروی و حسن و حسین و پدر آنها را دشنام دهی. پیک پذیرفت و بالای منبر رفت و سخن خود را با بسم الله... آغاز کرد و سپس با سرعت بر محمد و علی و حسن و حسین درود فرستاد.

روز تاسوعا

روز پنجشنبه نهم محرم الحرام شمر با نامه عبیدالله بن زیاد به لشکر عمربن سعد وارد شد و نامه ابن زیاد را به او داد. عمربن سعد نامه را خواند و شمر را نفرین کرد و گفت: این کار را من داشتم به مصالحه می کشاندم و تو رای امیر را تغییر دادی، حال من این کار را خودم به پایان می رسانم و امیر لشکر می مانم و تو فرمانده پیاده ها باش. این مطلب را به شمر گفت و آماده جنگ با حسین شد. شمر وقتی دید که عمربن سعد آماده جنگ با امام حسین (ع) شده است، به سوی اردوگاه امام آمد و فریاد زد: کجا هستند فرزندان خواهر من عباس و عبدالله و جعفر و عثمان؟ شمر از قبیله بنی کلاب بود و ام البنین خواهر او، همسر امام علی و مادر حضرت عباس و برادرانش عبدالله و جعفر و عثمان بود. لذا شمر ملعون دایی حضرت عباس و برادران او که جزء یاران حسین (ع) بودند. امام حسین (ع) فرمود: جواب او را بدهید. آن برادران فرمودند: با ما چه کار داری؟ شمر گفت: ای فرزندان خواهر من! شما در امان هستید. از کنار برادرتان حسین دور شوید و به اطاعت امیرالمومنین یزید دراید. حضرت عباس فرمود: بریده باد دست های تو لعنت و لعنت بر امانی که تو برای ما آورده ای. ای دشمن خدا! می گویی ما برادر و سرور خودمان را رها کنیم و به اطاعت لعن شدگان در آییم؟ آیا ما در امانیم و برادرمان حسین در امان نیست؟ شمر ملعون پس از شنیدن جوابش از حضرت عباس، مایوس و خشمناک شد و به سمت لشکرگاه خود بازگشت. ابن سعد لشکر خود را آماده کرد و به سوی حسین و یارانش حرکت داد. کودکان و زنان اصحاب حسین (ع) ضجه و شیون کردند. امام حسین (ع) حضرت عباس را طلبید و فرمان داد تا برود و به آنها بگوید چه خبر شده که حمله آورده اید؟ عباس (ع) با 20سوار به سمت لشکر عمربن سعد رفت و از عمربن سعد پرسید، هدف شما چیست؟ او گفت: از امیر نامه رسیده که یا حسین و یارانش تحت امر او درآیند یا با آنها جنگ کنید. امام فرمود: به سوی ایشان برو و امشب را مهلت بگیر تا نماز بخوانم و استغفار کنم. عباس (ع)از دشمن آن شب را مهلت گرفت.

واقایع شب عاشورا

از حضرت سجاد(ع) نقل است که من در شب عاشورا بیمار بودم. در آن شب پدرم حسین، یاران خود را جمع کرد و خطبه ای ایراد نمود که خلاصه آن چنین است: من اصحابی وفادارتر و یارانی مهربان تر و اهل بیتی نیکوتر از شما ندیده ام. اما بدانید که من نمی دانستم که کوفیان چنین بی وفا و عهد شکن باشند و می پنداشتم که انها که برای من نامه نوشته اند و مرا به سوی خود فراخوانده اند، با ورود من، به اطاعت من وارد می شوند و یاورم می شوند و چنان که که از من خواسته بودند، تحت رهبری من، به اطاعت من وارد می شوند و یاورم می شوند و چنان که از من خواسته بودند، تحت رهبری من، به جهاد علیه حکومت یزید بر می خیزند. حال می بینیم که آن ها پیمان خود را شکسته اند و حال من بیعت خودم را از شما بر میدارم و شما اختیار دارید که از من جدا شوید و هرجا که می خواهید بروید. این جماعت مرا میخواهند و با شما کاری ندارند. هر یک از شما که میل دارد، از تاریکی شب استفاده کند و برود. وقتی خطبه و سخنان امام با یاران خودش تمام د، آنها که تا آن شب با حسین مانده بودند، یک به یک گفتند: چرا از تو جدا شویم؟ خدا هرگز نگذرد که ما چنین کار ناشایستی را انجام دهیم. اول کسی که با امام چنین گفت: قمر بنی هاشم عباس بن علی (ع) بود و پس از او دو پسر مسلم و سپس یاران جوانمردانی که در آن شب در لشکر گاه امام (ع) بودند. ناگفته نماند که در آن شب تا صبح، 32 نفر از لشکر دشمن به سوی امام آمدند و در کنار یاران امام قرار گرفتند. در آن شب امام حسین (ع) یاران خود را فزمان داد تا خیمه های حرم را در کنار هم برپا کنند و دور آن ها خندقی حفر کنند که مبادا دشمن از همه طرف حمله ور شود. همچنین پسرش علی اکبر را دستور داد که با 30 سوار به شط فرات رود و مشک ها را پر از آب کند و آب کند و آن ها رفتند و آب اوردند و امام فرمود که بیاشامید و غسل کنید و لباس هایتان را بشویید که آن جامه ها فردا کفن های شما خواهد شد.

روز عاشورا

با طلوع سپیده دم روز دهم محرم (عاشورا)، امام حسین (ع) پس از به جای آوردن نماز، به صف آرایی لشکر کوچکش پرداخت و روایت است که به یارانش فرمود: امروز همه شما به جز علی بن حسین (ع) کشته خواهید شد. طبق روایان گوناگون، تعداد یاران امام، 32 تن سواره و 40 تن پیاده یا 82 نفر پیاده و 45 نفر سواره و شمار لشکریان ابن سعد 6 هزار- 20 هزار-22 هزار و 30 هزار ذکر شده است. به هر حال از میانگین این ارفام می توان نتیجه گرفت که در روز عاشورا، شمار لشکریان ابن عد حدود 50 تا 300 برابر شمار یاران امام حسین بود. با توجه به این حقیقت که در آن زمان طرفین در جنگ ها از سلاح مشابهی استفاده می کردند و برتری نظامی معمولا با طرفی بود که شمار بیشتری نفرات داشت و برای پیروزی در هر جنگ لازم نبود که طرف قدرتمندتر معادل 300 برابر نفرات دشمن، نیروی جنگنده به جبهه اعزام کند؛ شاید بتوان این نتیجه را گرفت که بیشترین تمایل یزید برای این قدرت نمایی، بیعت گرفتن از امام حسین (ع) بود، نه کشتن آن حضرت و یارانش. در واقع پدر یزید؛ یعنی معاویه، بارها به یزید سفارش کرده بود که از درگیر شدن با حسین پرهیز کن. لذا یزید می دانست که کشتن حسین و یارانش ساده است و پدرش میز می توانست چنین جنایتی مرتکب شود، اما با کشته شدن حسین، خون در رگ های شیعیان اهل بیت خواهد جوشید و خواب آرام را از او خواهد گرفت. لذا هم معاویه و هم یزید و هم ابن زیاد، تمایل قلبی اشان مدارا کردن با حسین بود. اما از طرفی، حسین میل نداشت که با مدارای یزید، فقط خود5 و خانواده اش در رفاه باشند، در حالی که یزید دست از ازار شیعیان علی بر نمی داشت. دیگر این که حکومت یزید کثیف ترین شکل حکومت طاغوت بر مسلمین بود. لذا از یک طرف حسین از نظر نظامی چنان قوی نبود که بتواند در مقابل یزید بایستد و پیروز عرصه جنگ شود و از طرف دیگر، تحمل حلومت یزید برای او غیر ممکن بود. در واقع حسین می دید که هم حق مسلم خاندان او توسط معاویه و سپس پسرس یزید غصب شده و از طرف دیگر می دید که عملا مسلمیمن تحت حکومت طاغوت به سر می برند و تمامی ارکان اسلام در حال نابودی است. لذا شاید یکی از مهمترین دلایل این که امام حسین نصیحت و خواهش هیچ کی را برای راهی شدن به کوفه نپذیرفت، این بود که طی سال ها اندیشه، سرانجام به این نتیجه رسیده بود که تنها روش براندازی حکومت یزید، شهادت او و یارانش است تا از این طریق، خون شیعیان به جوش آید و اگر تا آن زمان امکان متحد کردن شیعیان فراهم نشده بود، باشد که خون او و یارانش، شیعیان را متحد سازد و از این طریق طاغوت حاکم بر اسلام نابود شود. به هر حال، به فرمان یزید، حداقل 50 برابر و حداکثر 300 برابر نفرات یاران امام حسین، نیروی جنگنده برای مقابله با امام به کربلا اعزام شد تا رعب و وحشت کشته شدن قطعی در وجود مبارک امام و یارانش بیفتد و امام مجبور به پذیرفتن بیعت یزید شود. موضوعی که این نظر را تایید میکند، این بود که یزید می دانست کشتن ناجوانمردانه امام و یارانش، بی جواب نخواهد ماند و قطعا آتش انتقام جویی را در دل شیعیان روشن می ساخت. هر حاکمی به وجود آوردن چنین شرایطی را در دراز مدت بهبه نمع خود نمی بیند، زیرا پس از به راه انداختن این گونه جنگ های نابرابر و غیر انسانی، دیگر خواب خوش به چشمان طرف ظالم راه نخواهد یافت و ظالمان در هر لحظه انتظار ترور شدن، کودتا یا شورش و سرنگونی خود را خواهند داشت. از طرفی مهم ترین هدف حاکمان ظالم، این است که کاری کنند که در سیطره حکومت آن ها مخالفی وجود نداشته باشد تا بتوانند در سراسر عمر حکومت کنند و پس از خودشان نیز حکومت به یکی از فرزندانشان برسد. در شب عاشورا به فرمان امام دور خیمه ها خندقی حفر شد و هیزم در آن خندق ریخته شد و نزدیک شروع جنگ آن هیزم ها آتش زده شد تا دشمن نتواند به سهولت به خیمه های زنان و کودکان نزدیک شود و از قضا همین خندق آتش، مانعی بسیار بزرگ برای سپاه ابن سعد شد که می خواستند از طریق کشتن زنها و بچه ها یا آتش زدن خیمه ها، امام را سازش بکشانند یا روحیه یاران امام را سست کنند. اما به جز دو کودک، بقیه زن ها و کودکان تا وقتی که آخرین رزمنده لشکر امام؛ یعنی خود آن حضرت زنده بود، محفوظ ماندند و بعد همه آنها اسیر شدند. قبل از شروع جنگ امام سواره به سوی لشکر ابن سعد رفت و خطبه ای برای آن جنگجویان نابکار ایراد فرمود تا که شاید غیرت دینی یا جوانمردی در وجود آن ها جوانه زند و دست از یاری یزید و دشمنی با امام و یارانش بردارند و به سپاه او ملحق شوند یا لااقل صحنه را ترک گویند. اما دل آن ها سیاه تر از آن بود که به ندای امام لبیک گویند. پس از خطبه امام، شمربن ذی الجوشن پاسخی نا مربوط و توهین آمیز به امام داد و حبیب بن مظاهر نیز جواب آن ملعون را داد. متعاقبا امام حسین (ع) با اشاره به حقانیت و اصل و نسب خود و نیز دعوت شدن از طرف کوفیان و نابکاری یزید، آن سپاه را مورد خطاب قرار داد. این بار، اشعث بن قیس از سپاه عمربن سعد گفت: اگر حکم یزید و ابن زیاد؛ یعنی بیعت با یزید را بپذیری، آسیبی به شما نخواهد رسید. امام فرمود: هرگز دست به مذلت به شما نمی دهم و از شما نمیگریزم، چنان که بردگان می گریزند. پس از امام، زهیربن القین سواره به طرف سپاه ابن سعد رفت و با اشاره به صفات و خصایل نیکوی اهل بیت و امام حسین و ددمنشی یزید و عبیدالله بن زیاد، آن سپاه را مورد نصیحت قرار داد. در جواب او برخی از سپاهیان دشمن ناسزا گفتند و شمر ملعون تیری به سوی او انداخت و گفت: زیاد حرف زدی و ما را خسته کردی. حال که طاعت یزید نمی کنید، تا ساعتی دیگر همه شما کشته خواهید شد. به روایتی بریربن خضیر نیز از جمله کسانی بود که امام برای نصیحت سپاه یزید فرستاد، اما سخنان وی نیز هیچ اثری در آن جفاکاران نکرد. سپس امام حسین (ع)از فرمانده لشکر دشمن؛ یعنی عمربن سعد خواست که با او ملاقات کند و اگرچه برای پسر سعد دشوار بود که به حضور امام برسد، ولی اجابت کرد و خدمت امام رسید و امام او را نصیحت کرد و عواقب کار را به او متذکر شد. اما نه تنها سخنان امام او را از تصمیم هولناک خود منصرف نکرد، بلکه خشمگین شد و به نزد سپاهش برگشت و فریاد زد، چرا منتظرید و حمله نمی کنید، یاران حسین برای شما لقمه ای بیش نیستند. در این هنگام امام بر اسب خودش «زولجناح» سوار شد و بار دیگر به طرف سپاه ابن سعد رفت و با صدای بلند استغاثه نمود و فرمود: آیا فریادرسی هست که برای خدا ما را یاری کند؟ آیا کسی هست که شر این جماعت را از حریم رسول خدا(ص) دفع کند؟ در این هنگام، حربن یزید ریاحی که با لشکرش امام را وادار به حرکت به سوی کوفه کرده بود و تا کربلا امام و یارانش را در محاصره داشت تا به سمت دیگری نروند، از خواب غفلت بیدار شد و رفت نزد عمربن سعد گفت: ای پسر عد، آیا در کشتن پسر رسول خدا(ص) مصمم هستی؟ ابن سعد گفت: آری. حر گفت: آیا راهی نیست که با او مسالمت کنی؟ ابن سعد گفت: اگر میل من بود، حتما با او مسالمت میکردم، ولی بیعت حسین با یزید یا قتل حسین و یارانش خواسته امیر ابن زیاد است که چون حسین هرگز حاضر به بیعت با یزید نخواهد شد، به ناچار باید سر او و یارانش را نزد ابن زیاد ببرم. پس از آن لرزه بر اندام حر افتاد و باورش نمی شد که او با دست خودش حسین را به آن مهلکه کشانده باشد، در حالی که خیال میکرد حسین را نزد ابن زیاد می برد و از عواقب کار آگاه نبود. سرانجام تصمیم خود را گرفت و اسب خود را به سوی لشکر امام حسین (ع)تاخت و برای انکه نشان دهد قصد پناهندگی دارد، سپر خودش را پشت و رو کرد. وقتی حر خدمت امام حسین رسید، پوزش فراوان خواست و قسم خورد که اگر عواقب کار را می دانستم هرگز با تو چنین نمی کردم و اکنون پشیمانم و توبه می کنم. آیا توبه پشیمانی مرا نزد حق تعالی مقبول میبینی؟ آن حضرت فرمود: آری! خداوند توبه تو را می پذیرد. سپس حضرت از حر خواست که از اسب پیاده شود و استراحت کند، حر عرض کرد: باید به میدان روم. حضرت او را دعا فرمود و حر از نزد امام مرخص شد و به سوی سپاه کوفه رفت و آنها را نصیحت کرد و دعوت امام را با نامه هایشان به آن ها یادآوری نمود. در این هنگام بارش تیرها به سوی او آغاز شد و او برگشت. در این هنگام عمربن سعد تیری به سوی سپاه سیدالشهداء افکند و گفت: ای مردم! گواه باشید که من اولین تیر را به سوی لشکر حسین انداختم. پس از عمربن سعد، سپاهیان او باران تیرهای خود را به سوی لشکر امام پرتاب کردند. سپس امام حسین(ع) خطاب به یاران خود فرمود: آماده نبرد شوید که چاره ای جز جنگ نیست و همانا که این تیرها رسولان آن قوم جفاکار است. به روایت سیدبن طاووس، پس از دستور امام، لشکر او با دشمن به جنگ پرداختند و در مرحله اول که حدود یک ساعت طول کشید، تقریبا پنجاه نفر از یاران امام به شهادت رسیدند. شمار دو طرف به طوری نابرابر بود که اگر یک تن از یاران امام کشته میشد، کم شدش ان ها مشخص می شد، در حالی که سمار کشکریان ابن سعد به قدری زیاد بود که حتی کشته شدن صد نفر از آن ها کم شدن از تعدادشان را مشخص نمیکرد. ناگفته نماند که بسیاری از سپاهیان یزید، قلبا میل به جنگیدن با امام و یارانش نداشتند و به همین دلیل وقت تلف می کردند و نه به میدان می آمدند و نه تیری می انداختند. این جماعت کسانی بودند که هم مومن بودند و بهشت را می خواستند و هم شرایط جوری شده بود که اگر در آن سپاه جمع نمی شدند، ترس از تهمت هواداری حسین و مکافات پس از آن را داشتند و لذا چون دنیا را نقد و آخرت را نسیه می پنداشتند، تصمیم به شرکت در جنگ بر علیه حسین گرفته بودند و حالا که امام و یاران مظلومش را در جلوی خود می دیدند، خود را مخیربین بهشت و جهنم یافته بودند و چون دنیا دارای آن ها بر آخرت طلبی اشان می چربید، نمی توانستند خود را راضی کنند که به لشکر امام بپیوندند و چون از عذاب جهنم هولناک بودند، میترسیدند که به سوی لشکر امام حمله برند یا تیر بیندازند و این جماعت انبوه از کارایی سپاه ابن سعد کاسته بودند و به همین دلیل جنگ به طول انجامید، والا اگر تمام لشکریان ابن سعد عزم راسخ به جنگ با یاران حسین را داشتند، آنها که شمارشان 50 تا 300 برابر یاران حسین بود، میبایست ظرف کمتر از 15 دقیقه کار را تمام می کردند.

شهادت حضرت ابوالفضل العباس

حضرت عباس(ع) پسر چهارم امیرالمومنین و مادرش ام البنین است. کنیه او ابوالفضل است. او ملقب به سقا و پرچمدار کربلا بود. صورتش چنان زیبا بود که او را قمر بنی هاشم نیز لقب دادند. جثه آن حضرت چنان بزرگ و قوی بود که وقتی روی اسب می نشست، پاهای مبارکش تا نزدیک زمین می رسید. آن حضرت خدمت برادر بزرگوارش حسین رسید و اجازه نبرد خواست. امام فرمود: تو پرچمدار من هستی و جز تو برای من یاوری نمانده است. عباس(ع) فرمود: سینه ام به تنگ آمده و از دنیا بیزار شده ام و باید که از این جماعت پلید خونخواهی کنم. امام فرمود: حال که اراده جنگ نموده ای، پس هر طور شده قدری آب برای طفلان بیاور. عباس بن علی (ع)، آن بزرگ پرچمدار دشت کربلا، مشکی برداشت و به سمت فرات تاخت. سواران فراوان او را تعقیب کردند. عباس در بین راه شمار زیادی از آنها را به جهنم فرستاد تا به فرات رسید و مشک را از آب پر کرد. در هنگام بازگشت، با شمشیر یکی از آن ملعونان دست راست عباس قطع شد. عباس مشک آب را روی دوش چپ انداخت و به سوی خیام تاخت که در بین راه با دست چپ خودش، شر آن پلیدان را دفع میکرد. خون زیادی از دست راست عباس (ع)رفته بود و آن حضرت به شدت ضعیف شده بود و در همین حال، حکیم بن طفیل بر او تاخت و دست چپش را از مچ یا آرنج قطع کرد. در این هنگام عباس مشک را به دندان گرفت و همت می کرد تا آب به خیام برساند. اما باران تیر به سوی مشک آب باریدن گرفت و مشک سوراخ شد و آب آن بر زمین ریخت و تیری بر سینه مبارکش نشست و او را به زمین انداخت و به روایتی یکی از آن بی شرمان گرزی آهنین را بر سر مبارکش فرود آورد و او را به شهادت رساند. امام حسین (ع)خود را به برادرش عباس رساند و چون آن ماه بنی هاشم را با دستان قطع شده و سر و بدن خونین یافت، فریاد برآورد و گفت: کمرم شکست. عباس در وقت شهادت 34 ساله بود و نقل است که وقتی مادرش ام البنین به قبرستان بقیع می رفت و در غم شهادت چهار فرزندش شیون و زاری می کرد، بزرگترین دشمن خاندان نبوت؛ یعنی مروان بن حکم نیز که شیون آن مادر را می شنید به گریه افتاد.

شهادت امام حسین(ع)

وقتی امام هفتادو دو تن از یاران وفادار و صدیق خود را شهید یافت، عازم جهاد شد. در این هنگام علی بن حسین (امام سجاد «ع») علی رغم آن که بیمار بود، به دنبال پدر دوید. امام حسین (ع) به ام کلثوم فرمود: علی را برگردانید تا کشته نشود و زمین از نسل آل محمد خالی نماند. زن ها حضرت سجاد را از ادامه حرکت به میدان نبرد بازداشتند. واضح است در چنین وقتی که برادران وتمام جوانان اهل بیت و یاران امام شهید شده اند، دیگر زندگی برای امام سجاد جز مصیبت چیزی نبود. اما آن جوان، امام سجاد بود و می دانست که باید خویشتن داری کند و بر کشته شدن اصرار نورزد تا بتواند ادامه دهنده راه پدران خود باشد. چون امام حسین (ع) وارد میدان نبرد شد، رو به دشمن نمود با صدای بلند فریاد زد و گفت: آیا کسی هست که آسیب دشمن را از حرم رسول خدا دور کند؟ آیا خدا پرستی هست که در کشتن من از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که با امید ثواب از خدا به فریاد ما برسد؟ آیا یاوری هست که برای خدا ما را یاری کند؟ در این هنگام با دیگر چشم های خونبار زنان حرم سیدالشهداء گریان شد و آه و فغان سر دادند. سپس امام حسین (ع) برای وداع به طرف خیمه ها بازگشت و به خواهرش زینب کبری (س) فرمود، فرزند شیر خواره ام را بدهید تا با او وداع کنم. امام فرزند شیر خوارش را در بغل گرفت که ببوسد، ناگاه تیر حرمله ملعون به گلوی آن کودک نشست و در دم او را شهید نمود. پس از شهادت آن کودک، امام حسین(ع)به سوی دشمن حمله برد و علی رغم آن که تشنه بود و در آن روز شاهد مرگ 72 تن از عزیزترین اهل بیت و یاران باوفایش بود، جمع بزرگی از آن منافقان کافر را به جهنم فرستاد. سرانجام لشکر عمربن سعد که متوجه شد هر کسی که تنهایی به امام حمله ور شود، کشته میشود، بر آن شدند که امام را محاصره و تیرباران کنند و جماعتی به سمت خیمه ها رفتند که زنان و کودکان را از دم تیغ بگذرانند. در این هنگام حسین(ع) فریاد زد: ای شیعیان ال ابوسفیان! اگر دین ندارید، پس در دنیا آزادمرد باشید و غیرت داشته باشید! شما با من جنگ دارید، چرا متعرض زنان و کودکان من میشوید؟ شمر فریاد کشید، ای سپاهیان، دست از حرم این مردم بردارید که مقصود ما اوست و اماده کشتن او شوید. سپس حضرت به جانب فرات شتافت تا کمی آب بنوشد تا بتواند قوتی بگیرد و شمار بیشتری از آن کفار را بکسد. وقتی حضرت به فرات رسید، هنوز آب ننوشیده بود که ملعونی صدا زد: ای حسین! تو آب می نوشی، در حالی که سپاهیان به خیمه های حرم تو تعرض کرده اند. آن ملعون دروغ گفت که امام آب ننوشد. وقتی امام به خیمه ها برگشت، دید کسی به حرم او تجاوز نکرده است. بار دیگر حضرت با حرم خود وداع گفت و در حال تشنگی و خستگی به صفوف دشمن زد و هر ملعونی را با یک ضربت از پای در می اورد. در این هنگام سپاهیان یزید تیرهای خود را به سوی آن حضرت پرتاب کردند و جراحات فروان بر بدن او وارد کردند تا آنکه از شدت خونریزی، آن حضرت از توان افتاد. وقتی صالح بن وهب المزنی امام را در حال ناتوانی و دست کشیده از جنگ دید، به کنار آن حضرت آمد و نیزه ای را به پهلوی مبارکش فرو کرد، طوری که امام از اسب به طرف راست به زمین افتاد. وقتی امام از اسب به زمین افتاد، شمر لعین رو به سپاهیان نمود و گفت معطل چه هستید؟ کار را تمام کنید. متعاقب فرمان او، افراد زیادی بر سر امام ریختند و هر کس ضربهای وارد کرد و سرانجام شمر بن ذیالجوشن سر مبارک آقا ابا عبدالله الحسین (ع) را با دست پلید خود برید. طبق دو روایت دیگر، علاقه مندان بریدن سر امام کم نبودند، اما هرکس قصد این کار مینمود، سنان بن انس به او حمله میکرد و میگفت این کار من است و عاقبت سنان سر امام حسین را از تن جدا کرد. به این ترتیب، امام سوم شیعیان، پسر دوم امیر مو منان، آن سید جوانان بهشت و آن معدن شجاعت غیرت و دینداری در روز دهم محرم(روز عاشورا) بعد از نماز ظهر با لبی تشنه و کوهی از غم و ماتم شهادت یاران و نگرانی اهل حرمش، در سن 58 سالگی به شهادت رسید.


X